تنها مجی دنیا...
برای تازه شدن هیچوقت دیر نیست:)
گاهی به اینجا سر میزنم...دفتر خاطرات قدیمی و خاک گرفته م...مخصوصا وقتی باید با کسی حرف بزنم و کسی نیست...و حوصله ای...برای گفتن و شنیدن...و شنیده شدن...چه زود همه چیز کهنه میشه ...چه زود همه پیر میشن...این روزا خیلی به مریضایی که با سکته ی مغزی یا یه حادثه رو تخت بیمارستان افتادن فکر میکنم...همه ش یه بغض تلخ توی گلومه...امروز چه قدر احساس حقارت کردم وقتی مریض ایدزی تخت شماره 2 در حال مردن بود و من برای عروسی داداشم بخش رو شیرینی میدادم.......... چه بی انصافیم ما آدم ها...چه قدر زندگی همه مون عفونیه...باید دستای دلمونو تند تند بشوریم...وگرنه مریض میشیم...میوفتیم گوشه بیمارستان...اونوقت در حالی که داریم میمیریم ...یکی کل بخشو شیرینی میده... هی هی هی... اینجا چه قدر غریبه... چقدر حس میاد و میره تو این روزای سر در گمی ولی کیه که حال ثبت کردنشون رو داشته باشه!!؟! بیخیال خسته ام...خیلی خسته... میدونی؟ یه عالمه فرق هست...بین اینکه خودت رو گول بزنی که خوشبختی نزدیکه و هی بخوای خودت رو متقاعد کنی که آره برو ایشالا میرسی( ولو اینکه میدونی راهی که میری اشتباهه) با اینکه خود خوشبختی رو میبینی آخر یه راه(شاید بلند...) و به خودت میگی خودشه...برو... آره فرق هست بین اینکه ته دلت قرص باشه یا اینکه به زور بخوای قرصش کنی!! اینایی که میگن تفاوت ها آدمو تکمیل میکنه ماست زیادی میخورن! تجربه ثابت کرده هرچه 2 نفر به هم شبیه تر باشن حرفای همو بهتر میفهمن اینم کاملا منطقیه خوب... وقتی یه تجربه ی تلخ داری از طعم شیرینی های بعدی گاهی چنان بالا میپری که دیگه مهم نیس پات به زمین میرسه یا نه...گاهی دوس داری همون بالا بمونی...:) سلام..اینجا خیلی وقته که مرده...اما به احترام معدود افرادی که به اینجا سر میزنن و به احترام آذر مینویسم... اینجا یه دفتر خاطراته واسه روزای دلتنگی من...روزایی که یه روز درمیون خوب و بد میشدم و روزایی که مدام به بد تبدیل شدن و بعد مدام خوب شدن! دنیا کلا شلم شورباییه بین همین احساسات مسخره که میان و میرن و آدمایی مثل من بعضیهاشون رو ثبت میکنن!!( ببین ماها چقدر بیخودتر از خود دنیاییم!!) الان یه قسمتهایی ازت رو خوندم؛ حتی شعرها و شرو ور ها! خندیدم، تلخند که شاید چند سال دیگه به این روزا نگاه میکنیم و میگیم HEH! چه روزایی بود..روزای خوش جوونی و دلخوشی و بیخیالی...با وجود تمام سرمشغولیا و دلمشغولیا بازم آدم دلش میخواد به همچین جای دنجی سر بزنه! امروز بعد مدتها رفتم آمارتو نگاه کردم 5 نفر!!! wow آمار وحشتناک خوبیه واسه یه وبلاگی که 9 ماهه مرده!! تبریک میگم به خودم و خودت که اینقدر طرفدار داریم! فقط اومدم که بگم ازین روزات خوب استفاده کن مجی...نشه که چند سال بعد اعصابت خورد این باشه که کاش روزامو خوب میگذروندم! اگه میتونی یه کم آدم باش! میدونم سخته ولی سعیتو بکن! خدارو چه دیدی شاید شد!!!!! پ.ن1: شاید این به منزله ی یک شروع دوباره باشه شاید هم مقدمه ی غیبت کبری! به هر حال از دوستانی که وقتشون اینجا تلف میشه عذر میخوام! برین به کار و زندگیتون برسین! ( با تو نبودم! سرتو نکوب به دیوار!) پ.ن2: سخته...کلا 100 سال اولش فقط سخته! 100 و که رد کنی دیگه میوفتی رو غلتک! پس طاقت بیار رفیق ... سلام...بالاخره عید هم اومد و ٨٨ رفت با کلی خاطره ی خوب و بدش...روزای آخر ٨٨ روزای دلهره و دودلی بود...روزای خیلی بدی که بعد ٨ سال بالاخره باید بهش میرسیدیم...و هفت خان دو خان دومش متوقف شد...هنوز نمیتونم بپذیرم و دارم مقاومت میکنم...اصلا کار آسونی نیست...به قول مامان قسمت...یه جورایی افسرده شدم...ولی باید دید بعدش چی میشه...خدارو چه دیدی شاید دوباره...نمیدونم... خوب سال نوی همگی مبارک...ببخشید که اینقدر بیحال و زاقارت عیدو تبریک میگم ولی خوب وحی منزل نیست که همه تو عید بشکن بزنن و قر بدن!مام اینطوری شدیم خوب... الهی چنان کن سرانجام کار...تو خشنود باشی و ما رستگار.... دعام کنین...خیلی زیاد... سلام سلام ببین از کی ننوشتمت!!حق داری الان خفه م کنی! البته اگه منصف باشی به علت درگیری فراوانم و نت نداشتن فقط به چپ چپ نگاه کردن قناعت میکنی!! خوب خوب از کجا بگم واسه ت که از بعد امتحان عفونی زندگی رنگ دیگر گرفت و در دریایی از کار و فعالیت جانبی غرق شدم! یه همایش آسیب شناسی آموزش پزشکی داشتیم که قرار بود معاونت آموزشی وزیربهداشت بیاد ١٠روز تقریبا دربست در خدمت اون بودم تا دیروز که به خوبی و خوشی برگزار شد(البته مثل همه ی مسئولای دیگه ایشونم فرافکنی کردن و همه ی مسئولیت هارو متوجه دانشگاهها دونستن! خوب به سلامتی) یه نمایشگاه عیدونه هم داریم که هرسال واسه کمک به بچه های سرطانی تو دانشگاه تبریز برگزار میشه, امسال منم رفتم به بچه ها کمک کردم, تخم مرغ رنگی و فرفره و آینه تزیین کردم و کارت پستال درست کردم ,به عبارتی ذوق هنریم رو که سالیان دراز بود فرصت شکفته شدن نیافته بود شکفتوندم!!!!!! خلاصه که بسیار مفید دارم از اوقات فراغت پیش از عیدم مستفیده میشم! و نکته ی بسیار مهم این نمایشگاه این بود که ه ه : مرحله ی اول هفت خوان رستم با موفقیت سپری شد!! خوب دیگه علافی تو بخش رادیولوژی بسه پاشم برم اتاق گزارش دوزار رپورت یاد بگیرم!در کل: زندگی بسیااااااااااااااااااااار زیبا و شیرین است...دعا میکنم واسه شماهام اینطوری باشه راستی: گر طبیبانه آیی به سر بالینم به دو عالم ندهم لذت بیماری راااااا (و تشویق های از سر شوق دکتر محققی!) سلام اونروز که تو کافی نت بودم یه عالمه تایپ کردم ولی سیستم هنگ کردو موندم سوزان سوزان!! (ضد حال در حد ریل قطااااااااااار) خوب خوبی؟! امتحان عفونیرم دادم به طرز قهوه ای و بالاخره زندگی از سر گرفته شد! البته همراه با امتحان دادن از بیرون رفتن با دوستان و خرید برای دوست دوستان و رفتن به منزل همکلاسی دبستانم برای تزیین آشهای نذری اربعین و بسیاری حرکات محیرالعیقول دیگه غافل نموندم و بسی خوش گذشت این امتحان کوفتی!( جوجه دعا کن پاس شم!!!!) ولنتاین نزدیکه ه ه ه فقط خواستم ببینین ممکنه آدم امتحان عفونی بده بعدش همچنان زنده بمونه و بازم بتونه آپ کنه و ولنتاین و این سوسول بازیارو تبریک بگه ه ! راستی زندگی سخته...تو که سل نگرفتی ببینی! تازه مغازه م که نداری بخوای بری ببندیش! پس امیدوار باش! زندگی سخته!! سلام امشب شب عاشوراست...امسال عاشورا تاسوعام با سالای پیش فرق میکرد...امسال ترانه خوشملی با مامان و باباش و خاله جون اومده بودن و جو خونه مثل سالای پیش نبود...امروز مثل هرسال نرفتم مراسمو ببینم...اما فردا حتما باید برم...امروز وقتی من خواب بودم یکی از مهمترین اتفاقای زندگیم به سمت جدی شدن قدم برداشت...هنوز معلوم نیست چه ماجراهایی منتظرمونه...هر سال عاشورا از امام حسین کمک میخواستم که اون سالمو به خوبی و خوشی به عاشورای سال بعد برسونه...و هرسال دعام مستجاب میشد..امروزمو چه حیف کردم که نرفتم...امروزی که به اسم حضرت ابوالفضل بود و من چه ابلهانه امروزو ازدست دادم...ابوالفضلی که واسطه شد تا من از بین راه اون دنیا برگردم...عجب ابلهانه امروزو ازدست دادم...حسرتش بدجور یه دلم خواهد موند... فردا باید برم و مثل سالای پیش واسه حال و روز خودمون اشک بریزم...کاش امروزو از دست نمیدادم...کاش حس الانمو صبح داشتم...ولی فردا خواهم رفت...روزمرگی دیگه بسه...یه کم باید آدم شم!(چه توقع زیادی!!) سلام انگار همین دیروز بود که پست شماره ی 100 رو میذاشتم! الان نگاه کردم دیدم شده 136مین! این نشون میده من چقدرررر چرت و پرت مینویسم با این وقت کمم! خوب به هر حال همینی که هشت! اینقدر سرمو شلوغ کردم که وقت نمیکنم درس بخونم!! یعنی یه ماه دیگه امتحان عفونی دارم شرط بستم با خودم که حتما بیوفتم!!( به قول یکی از مریضام: اگه تشخیصم AML نباشه همه ی اساتید و رزیدنتا و انترنارو(اکسترن شخصیت حساب نمیشه تو بخش!!) آذر آب ناهار مهمون کنم!) منم اگه عفونی رو نیوفتم نصف شهرو سورررر میدم! اوضاع بسی روبه راهه بخش خون اکسترنیم در نقش اینترن! خلاصه پرونده مینویسیم مشاوره میدیم کشت خون میگیریم آب حوض خالی میکنیم پیرزن خفه میکنیم!!! به به بخش بعدیم قلبه خوبم...درکل کم کم دارم خودمو پیدا میکنم...کارایی که دوست دارم میکنم واینقدر سرمو مشغول دوستام و خانه و تحقیق و درسا میکنم که دیگه خیلی خیلی کم به چیزای ناراحت کننده وقت میرسه...و اگه اراده کنم میتونم در شبانه روز اصلا بهشون فکر نکنم(اغراق)...به فکر آیندم(به قول شاعر تو فکر یک سقفم!) سلام الان دقیقا ١١.۴۵ شبه و من همین الان فیلم خیلی خیلی قشنگ "درباره ی الی"رو دیدم و در اوج تاسف لذت بردم!! اکیپ بازیگرا خیلی قشنگ چیده شده بود و ماجرای کاملا جدیدش یکی از ١٠٠٠ ماجرای واقعیه که تو دنیای وحشی ما هر روز ممکنه رخ بده...چه قدررررر بازی بازیگراش قشنگ و تاثیر گذار بود و چه قدرر ماجرا هیچکدوم ازون چیزایی نبود که آدم فکر میکرد!!! فیلم پر از هیجان و بدون سکته بود...تعلیق فیلم دقیقا تا سکانس آخر با آدمه و خیلی خیلی عالی کارگردانی شده بود! میشه گفت بعد مدتها یه فیلم نسبتا جوندار دیدم!(ow! از کی تا حالا منتقد شدی ی ی ی!!!) دیدن این فیلمو به همه ی کسایی که فیلم خونشون پایین اومده توصیه میکنم شدیییییییییید! (ولی سعی کنین یه کم جنبه داشته باشین, مث من هی سکانسای حساس و پر از دلهره ی فیلمو نزدنین بره جلو!! :دی)خوب دیگه ابراز احساساتم تموم شد برم بگیرم بخوابم فردا 1001 جور بدبختی دارم! بای بای سلام ...خیلی وقته ننوشتم یعنی وقت نشده که بنویسم!از وقتی که نوشتم ٢تا بخش دیگه مونم تموم شده و الان بخش نفرولوژی اصلا دیگه وقت نمیشه بیام نت , دیروز و پریروز پشت سر هم کیشیک دادم فردام باز کیشیکم! داداشه رم که دادیم رفت! خوب دیگه کم کم برم خونه بگیرم بخوابم که کمبود خواب این 2 روزم واسه فردا جبران شه! سلام این آقای خوشحالی که این بالا میبینین منم به دلایل فراوان: ١-اوضاع جوره خوش میگذره (زندگیم رنگیه گوش شیطون کر) ٢-هجدهم این ماه عقد یکی از عزیزترین دوستامه(نیلو) که خیلی دوستش دارم: 3-دوستای قدیمیم دونه دونه دارن برمیگردن 4-دختر عموم واسه خودش یه آرایشگاه باز کرده و من از هرگونه حرکت به سوی خودکفایی حمایت میکنم! 5-برادر گرام دارن به سلامتی میرن خونه ی بخت!(ایششششالا خدا نصیب همه ی جوونا کنه به حقق پنج تننن!!!) 6-إآقا مگه بخیلی!؟ خوب بذا شاد باشیم دیگهههههههههههه راستی من یه تست روانشناسی هم ابتکار کردم که تحت لیسانس جامعه ی بین المللی روانشناسانه! جواب بدین و تفسیر بشید! سوال : وقتی شمارو یه عروسی دعوت میکنن بیشترین چیزی که واسه ش ذوق میکنین چیه؟!! 1)آخ جون عروس داماد! 2)آخ جون دامبول دیمبول!! 3)آخ جون شام عروسی!!! 4)من کلا برای عروسی ذوق نمیکنم! تفسیر: اگه گزینه ی 1 رو انتخاب کردید شما به شدت در آرزوی ازدواج هستید! دوست دارید با رفتن به عروسی های پی در پی و دیدن کسانی که میروند تا خوشبخت شوند, در بخت خوذ نیز گشایش حاصل کنید! برای اینکار به یک رمال مراجعه کنید تا با دادن مهره ی مار و دعای محبت شما را در این امر یاری رساند! اگه گزینه ی 2 رو انتخاب کردید , شما خیلی آدم خوشحالی هستید,دوست دارید در خوشی عزیزانتان قر بدهید و بشکن بزنید و این کار را فقط به خاطر خوشی آنها انجام میدهید و مطلقا قصد دیگری ندارید! فقط یادتان باشد شاباش ها را آخر سر جمع کرده و به عروس بدهید و لطفا چیپ بازی در نیاورید! که بگویند فلانی همه ی شاباشاشو برد خونه واسه خودش سکه بخره!!!!!!!!!!!!!!!(خودم ازین خاله زنک بازیم کفففف کردم! اگه گزینه ی 3 رو انتخاب کردید شما خیلی گرسنه اید!حتما با یک متخصص گوارش (ترجیحا جناب آقای دکتر خوش باطن! و اگه گزینه ی 4 رو انتخاب کردید قبل از بالا رفتن آمار اعتیاد و خودکشی کشور سریعا خود را به روانپزشک(ترجیحا متاهل) معرفی کنید!! خوب امیدوارم شخصیت خودتون رو خوب شناخته باشید! خیلی حرف برای گفتن هست ولی خوب وقت نمیشه فعلا همین مسخره بازیا و خوشی های غیر واقعی رو داشته باشین تا بعد ۴٢ سال سن دارد, اهل بناب است و جانباز ۴٠%...یعنی وقتی به سن من و تو بوده آر پی جی میزده و از روی مین رد میشده...قد بلند است و چهار شانه...روی قفسه سینه اش جای ترکش های زیادی که روزی قصد قلبش را کرده بودند دیده میشود...حساب جراحی هایی که برای درآوردن ترکش های شکمش کرده از دستش در رفته...از ناف به هر چهار طرف اسکار جراحی ها به چشم میخورد...میگوید ۵ ماه پیش با یکی از آشنایان حرفش شده و او اشتباهی پایش را لگد کرده است...بلافاصله پایش سیاه شده اما بعد بهتر شده و حالا انگشت سوم و پنجم پای چپش گانگرنه (سیاه )شده و استخوان های انگشتانش را میشود دید...دستهایش هم وضع بهتری ندارند...هیچکدام از نبضهای دورسالیس پدیس و پوپلیته های پاهایش قابل لمس نیست..دستهایش ولی خیلی ضعیف میزند و قلبش...قلبش استوار و بسیار صریح روی هرچه ترکش است کم کرده!...وقتی بیشتر سوال و جواب میکنم میگوید وقتی شلمچه را شیمیایی زده اند آنجا بوده...بوی نعناع را شنیده و خواسته نفس بکشد که کسی با ماسک روی دهانش را پوشانده...به عبارتی از مرگ حتمی نجاتش داده و مرگ تردیجی را قالبش کرده.... بیت و پنج سال بدون هیچ مشکلی(البته اگر جراحی های مکررش را مشکل ندانیم!)زندگی کرده و حالا یک دفعه میگویند که شاید پایش را قطع کنند...برای همیشه باید با عصا یا ویلچر راه برود و لابد با افتخار بگوید جانبازم مگر نمیبینید ویلچرم را؟!! و پسرش لابد باید خوشحال باشد که پدرش پایش را میدهد تا او دانشجو شود...و تا آخر تحصیل همه چپ چپ نگاهش کنند و بگویند میبینی؟ سهمیه است...و ... وقتی پانسمان پایش را باز میکنم ...بوی عفونت توی صورتم میزند...بغضم را میخورم و از پشت پرده ی شفافی که جلوی چشمم را گرفته به انگشتان سیاه پاهایش نگاه میکنم...و به روزهای وحشتناکی که جوان همسن و سال من گذرانده ...به روزهای سختی که در پیش دارد...و به پسرش که به بهای سلامتی پدرش وارد دانشگاه میشود! ...گاهی چه ابلهانه بی انصاف و بی رحمیم... همین. این آپم واسه خاطر immortal جوجه که خاطرش خیلی عزیزه ;) امروز داشتم تو فایلای کامپیوترم گشت میزدم که رسیدم به یه فولدر که جوجه تابستون پارسال واسه م کپی کرده بود از موزیک و عکس گرفته تا گیم و ای بوک! یکی از کتابا اسمش بود "نبرد با شیاطین " نوشته ی دارن شان...بهش اهمیت نمیدادم تا که دیدم جوجه خیلی ازین کتاب خوشش اومده و یه انجمن اینترنتی دارن که یه عده طرفدارای این نویسنده توش جمعن و خلاصه تصمیم گرفتم بخونمش...جلد اولشو شروع کردم و جاتون خالی آآآآی یاد دبیرستان و هری پاتر خوندنم افتادم که اونسرش ناپیدا!...جوجه از هری پاتر خوشش نیومده بود ولی من که ازین کتابش خوشم اومد در واقع من کلا کتابای تخیلی اینجوری دوست دارم ...قوه تخیل آدمو تقویت میکنه;) الانم تصمیم دارم کل داستاناشو بخونم چون هم توصیفات جالبی داره ترجمه ی قوی ای هم داره و در کل از بیکار موندن تو اوقات فراغت نداشته(!) خیلی بهتره... خوب اوضاع همچنان خوبه بخش ریه هم با 20 تموم شد و از فردا میریم روماتو...هر هفته تقریبا یکی از برو بکس قدیمو میبینم و با هم میریم بیرون...به قول آیلار(دوست دبستانم) همه چی جدیدش دوست قدیمیش:) (البته دوستایی که معنی و مفهوم دوستی رو واقعا درک کرده باشن و براش ارزش قایل باشن نه اینکه صرفا به خاطر سود بردن های مقطعی باهات دوست شن و بعد....بگذریم ;) قراره دیگه به این مواضیع (جمع موضوع!) فکر نشه... ) آره داشتم میگفتم هفته ی قبل ناهار با سپید بودم و فردام قراره با مینوش بزنیم بیرون! :دی(به قول خودش!) خلاصات خوش میگذرانیم و سعی در فراغت از غم دنیا داریم اگر بگذارند!! مامان رفته تهران که ببینن در چه تاریخی داداش جان رو بدبخت کنن!:D راستی یه چیز باحال بگم بچه های خانه کلاس تافل میرن دیروز یکی از بچه ها داشت راچع به چگونگی مکالمه هاشون توضیح میداد: استاد: what do you do? شاگرد در کمال خونسردی: I dont do!!!!!!!!!:)))))))) استاد: oh what happend after accident? شاگرد: He tried to drop his blood on my head!!!!!=)))))) اینا رو داشته باشین تا بعد!:دی یا حق:)




) خیلی فضای خوب و قشنگی بود چند روزی که اونجا با بچه ها کار میکردم, تقریبا از همه ی رشته ها اونجا جمع بودن و من از همه شون بزرگتر بودم!(خوب هیچ رشته ی فنی که ۵ ساله نیست اصولا!) خلاصه این نمایشگاهم دیروز افتتاح شد و تا ١٩ اسفند در محل ساختمان آموزش قدیم(کنار دانشکده عمران) دایره و بازدید برای عموم آزاده! از ساعت ١٠ صبح تا ۶ عصر...پاشین بیاین ببینین هنر بچه های دانشجو رووووووو(شیره ه ه ه ه ه ه!!!

)



خلاصه آخرین بخش داخلی حسابی دارن شخصیت محسوبمون میکنن!!(اونروز کشیک واستاده بودم هر پرستاری میومد میرفت میگفت خانم دکتر شما رزیدنتیی؟!!!اینجارو یه مهر بزن!(شخصیت کاذب!) یعنی آخرا میخواستم بزنم تو سر خودم و مریضم با هم باباااااااا من اکسترنممممممم!! به خخخداااا مهر ندارم!!

اونروز از چند تا از اتندای قلب پرسیدم گفتن آموزش بخش قلب تو ماهای بهمن و اسفند اصلا خوب نیست!همه ی اتندا از همین الان 10 روز 10 روز مرخصی گرفتن!(دودر بازار!) تصمیم گرفتم گروهمو بتعویضم و قلبمو اول بگذرونم که بخش آسونم واسه آخر بیفته(هتل رادیولوژی!) اینطوری وقتی امتحان عفونی دارم بخش عملیشم همزمان میگذرونم...یه تیر و 800 نشون(اون 798 تا نشون بعدیشم بماند!)
و مشکلاتشو تو مغزم حلاجی میکنم(یادمه یه روز یکی بهم گفت تو زیادی فکر میکنی!
) میشه گفت من همیشه تو مغزم با خودم حرف میزنم(مالیخولیا؟!!
) و در مورد این مشکلات آینده گاهی مخم داغ میکنه! اونوقت مجبورم مث امروز بزنم به سیم بیخیالی و برم یه عالمه خرید کنم (چرت و پرت) که با دست درد بیام خونه که مخم به جای آینده مجبور شه به درد دستم و جیب خالیم فکر کنه! اونوقت بیام بشینم پشت کام و هی فرت و فرت تایپ کنم! که انگشتام ذوق ذوق کنه بعد مجبور شم بگم باااااااااای!!!
رو میگذرونیم...با جناب آقای دکتر اردلان که بسیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار توپ میباشن! و از توپیتشون بسی مسرووووووووورم!
خیلی خیلی شانس آوردم که با دکتر اردلان افتادم ...استاد با شخصیت مودب و بسیار با سوادیه, خیلی هم قشنگ همه چی رو از ته(!) درس میده توی بخش هم وقت میشه کارای عملی بکنیم هم درس بخونیم همmanage بیماریها رو یاد بگیریم هم استرس نداشته باشیم!! در کل بخش نفرو داره میش
ه رقیب گوارش...انصوفا به جز ریه استادای خیلی خیلی توپی برای بخشای دیگه مون داشتیم(میتونم بگم توپ تریناشون!
).. تو بخش پا تو کف انترنا میکنم و کلی از کاراشونو انجام میدم! حسابی خوش میگذره ه ه ه ه ه !
از بخشا که بگذریم , زندگی شیرین و خوبی دارم , یه عشق پاک که هیچوقت ترکش نخواهم کرد
, یه رشته ی خوب که هم دنیا داره هم آخرت!
, سلامتی عزیزام
, دوستای خوب قدیمی دور و برم
و و و ...همه چی تقریبا بر وفق مراده و احساس رضایت کامل از زندگیم دارم...آذر ماه شروع شده (ماه من...) که علی رغم سردی هوا , ماه دوست داشتنیه مگه نه؟
درسته که تو کشیکام همچین کار شاقی انجام نمیدیم ولی خوب اکسترنیه و سوسول بازی و ناز نازی بودن!!(انترن بشی چنان نفستو میگیرن که 1000 بار دعای اکسترن بودن بکنی جوجه!!
)
رفتیم بعله رو از درون عروس برون کشیدیم اومدیم!
ایشالا که خوشبخت بشن...به قول دوستا دا چیخدیم بره!!!
(دوستای عزیز غیر آذری زبان آرامش خودشونو حفظ کنن چیز زیاد مهمی نیست!) خوب ایشالا همه ی جوونا خوشبخت شن مام بینشون!








)
)مشورت نموده و از لحاظ وجود انگل بررسی شوید!
فردا آخرین کشیک روماتولوژیه...غدد در پیشه با دیابت و هایپر تیروئیدیسمش..دعا نشه فراموش ...page اضافی خاموش!
| Design By : Night Skin |

