تنها مجی دنیا...

برای تازه شدن هیچوقت دیر نیست:)

سلام اونروز که تو کافی نت بودم یه عالمه  تایپ کردم ولی سیستم هنگ کردو موندم سوزان سوزان!! (ضد حال در حد ریل قطااااااااااار)خمیازه

خوب خوبی؟! امتحان عفونیرم دادم به طرز قهوه ای و بالاخره زندگی از سر گرفته شد! البته همراه با امتحان دادن از بیرون رفتن با دوستان و خرید برای دوست دوستان و رفتن به منزل همکلاسی دبستانم برای تزیین آشهای نذری اربعین و بسیاری حرکات محیرالعیقول دیگه غافل نموندم و بسی خوش گذشت این امتحان کوفتی!( جوجه دعا کن پاس شم!!!!)

ولنتاین نزدیکه ه ه ه فقط خواستم ببینین ممکنه آدم امتحان عفونی بده بعدش همچنان  زنده بمونه و بازم بتونه آپ کنه و ولنتاین و این سوسول بازیارو تبریک بگه ه ! راستی زندگی سخته...تو که سل نگرفتی ببینی! تازه مغازه م که نداری بخوای بری ببندیش! پس امیدوار باش! زندگی سخته!!

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط مجی نظرات () |

سلام امشب شب عاشوراست...امسال عاشورا تاسوعام با سالای پیش فرق میکرد...امسال ترانه خوشملی با مامان و باباش و خاله جون اومده بودن  و جو خونه مثل سالای پیش نبود...امروز مثل هرسال نرفتم مراسمو ببینم...اما فردا حتما باید برم...امروز  وقتی من خواب بودم یکی از مهمترین اتفاقای زندگیم به سمت جدی شدن قدم برداشت...هنوز معلوم نیست چه ماجراهایی منتظرمونه...هر سال عاشورا از امام حسین کمک میخواستم که اون سالمو به خوبی و خوشی به عاشورای سال بعد برسونه...و هرسال دعام مستجاب میشد..امروزمو چه حیف کردم که نرفتم...امروزی که به اسم حضرت ابوالفضل بود و من چه ابلهانه امروزو ازدست دادم...ابوالفضلی که واسطه شد تا من از بین راه اون دنیا برگردم...عجب ابلهانه امروزو ازدست دادم...حسرتش بدجور یه دلم خواهد موند...

فردا باید برم و مثل سالای پیش واسه حال و روز خودمون اشک بریزم...کاش امروزو از دست نمیدادم...کاش حس الانمو صبح داشتم...ولی فردا خواهم رفت...روزمرگی دیگه بسه...یه کم باید آدم شم!(چه توقع زیادی!!)

نوشته شده در شنبه ٥ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ توسط مجی نظرات () |

سلام انگار همین دیروز بود که پست شماره ی 100 رو میذاشتم! الان نگاه کردم دیدم شده 136مین! این نشون میده من چقدرررر چرت و پرت مینویسم با این وقت کمم! خوب به هر حال همینی که هشت!خوشمزه

اینقدر سرمو شلوغ کردم که وقت نمیکنم درس بخونم!! یعنی یه ماه دیگه امتحان عفونی دارم شرط بستم با خودم که حتما بیوفتم!!( به قول یکی از مریضام: اگه تشخیصم AML نباشه همه ی اساتید و رزیدنتا و انترنارو(اکسترن شخصیت حساب نمیشه تو بخش!!) آذر آب ناهار مهمون کنم!) منم اگه عفونی رو نیوفتم نصف شهرو سورررر میدم!دروغگو

اوضاع بسی روبه راهه بخش خون اکسترنیم در نقش اینترن! خلاصه پرونده مینویسیم مشاوره میدیم کشت خون میگیریم آب حوض خالی میکنیم پیرزن خفه میکنیم!!! شیطانخلاصه آخرین بخش داخلی حسابی دارن شخصیت محسوبمون میکنن!!(اونروز کشیک واستاده بودم هر پرستاری میومد میرفت میگفت خانم دکتر شما رزیدنتیی؟!!!اینجارو یه مهر بزن!(شخصیت کاذب!) یعنی آخرا میخواستم بزنم تو سر خودم و مریضم با هم باباااااااا من اکسترنممممممم!! به خخخداااا مهر ندارم!!کلافهنیشخند

به به بخش بعدیم قلبهقلب اونروز از چند تا از اتندای قلب پرسیدم گفتن آموزش بخش قلب تو ماهای بهمن و اسفند اصلا خوب نیست!همه ی اتندا از همین الان 10 روز 10 روز مرخصی گرفتن!(دودر بازار!) تصمیم گرفتم گروهمو بتعویضم و قلبمو اول بگذرونم که بخش آسونم واسه آخر بیفته(هتل رادیولوژی!) اینطوری وقتی امتحان عفونی دارم بخش عملیشم همزمان میگذرونم...یه تیر و 800 نشون(اون 798 تا نشون بعدیشم بماند!)

خوبم...درکل کم کم دارم خودمو پیدا میکنم...کارایی که دوست دارم میکنم واینقدر سرمو مشغول دوستام و خانه و تحقیق و  درسا میکنم که دیگه خیلی خیلی کم به چیزای ناراحت کننده وقت میرسه...و اگه اراده کنم میتونم در شبانه روز اصلا بهشون فکر نکنم(اغراق)...به فکر آیندم(به قول شاعر تو فکر یک سقفم!)عینک و مشکلاتشو تو مغزم حلاجی میکنم(یادمه یه روز یکی بهم گفت تو زیادی فکر میکنی!خمیازه) میشه گفت من همیشه تو مغزم با خودم حرف میزنم(مالیخولیا؟!!ابله) و در مورد این مشکلات آینده گاهی مخم داغ میکنه! اونوقت مجبورم مث امروز بزنم به سیم بیخیالی و برم یه عالمه خرید کنم (چرت و پرت) که با دست درد بیام خونه که مخم به جای آینده مجبور شه به درد دستم و جیب خالیم فکر کنه! اونوقت بیام بشینم پشت کام و هی فرت و فرت تایپ کنم! که انگشتام ذوق ذوق کنه بعد مجبور شم بگم باااااااااای!!!هورا

نوشته شده در شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ توسط مجی نظرات () |

سلام الان  دقیقا ١١.۴۵ شبه و من همین الان فیلم خیلی خیلی قشنگ "درباره ی الی"رو دیدم و در اوج تاسف لذت بردم!! اکیپ بازیگرا خیلی قشنگ چیده شده بود و ماجرای کاملا جدیدش یکی از ١٠٠٠ ماجرای واقعیه که تو دنیای وحشی ما هر روز ممکنه رخ بده...چه قدررررر بازی بازیگراش قشنگ و تاثیر گذار بود و چه قدرر ماجرا هیچکدوم ازون چیزایی نبود که آدم فکر میکرد!!! فیلم پر از هیجان و بدون سکته بود...تعلیق فیلم دقیقا تا سکانس آخر با آدمه و خیلی خیلی عالی کارگردانی شده بود! میشه گفت بعد مدتها یه فیلم نسبتا جوندار دیدم!(ow! از کی تا حالا منتقد شدی ی ی ی!!!) دیدن این فیلمو به همه ی کسایی که فیلم خونشون پایین اومده توصیه میکنم شدیییییییییید! (ولی سعی کنین یه کم جنبه داشته باشین, مث من هی سکانسای حساس و پر از دلهره ی فیلمو نزدنین بره جلو!! :دی)خوب دیگه ابراز احساساتم تموم شد برم بگیرم بخوابم فردا 1001 جور بدبختی دارم! بای بای

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ توسط مجی نظرات () |

سلام ...خیلی وقته ننوشتم یعنی وقت نشده که بنویسم!از وقتی که نوشتم ٢تا بخش دیگه مونم تموم شده و الان بخش نفرولوژیقلب رو میگذرونیم...با جناب آقای دکتر اردلان که بسیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار توپ میباشن! و از توپیتشون بسی مسرووووووووورم!عینک خیلی خیلی شانس آوردم که با دکتر اردلان افتادم ...استاد با شخصیت مودب و بسیار با سوادیه, خیلی هم قشنگ همه چی رو از ته(!) درس میده توی بخش هم وقت میشه کارای عملی بکنیم هم درس بخونیم همmanage بیماریها رو یاد بگیریم هم استرس نداشته باشیم!! در کل بخش نفرو داره میشخمیازهه رقیب گوارش...انصوفا به جز ریه استادای خیلی خیلی توپی برای بخشای دیگه مون داشتیم(میتونم بگم توپ تریناشون!گاوچران).. تو بخش پا تو کف انترنا میکنم و کلی از کاراشونو انجام میدم! حسابی خوش میگذره ه ه ه ه ه !زباناز بخشا که بگذریم , زندگی شیرین و خوبی دارم , یه عشق پاک که هیچوقت ترکش نخواهم کردقلب, یه رشته ی خوب که هم دنیا داره هم آخرت!مژه, سلامتی عزیزامماچ, دوستای خوب قدیمی دور و برم بغلو و و ...همه چی تقریبا بر وفق مراده و احساس رضایت کامل از زندگیم دارم...آذر ماه شروع شده (ماه من...) که علی رغم سردی هوا , ماه دوست داشتنیه مگه نه؟هورا

اصلا دیگه وقت نمیشه بیام نت , دیروز و پریروز پشت سر هم کیشیک دادم فردام باز کیشیکم!آخ درسته که تو کشیکام همچین کار شاقی انجام نمیدیم ولی خوب اکسترنیه و سوسول بازی و ناز نازی بودن!!(انترن بشی چنان نفستو میگیرن که 1000 بار دعای اکسترن بودن بکنی جوجه!!خمیازه)

داداشه رم که دادیم رفت!نیشخند رفتیم بعله رو از درون عروس برون کشیدیم اومدیم! اوهایشالا که خوشبخت بشن...به قول دوستا دا چیخدیم بره!!!نیشخند(دوستای عزیز غیر آذری زبان آرامش خودشونو حفظ کنن چیز زیاد مهمی نیست!) خوب ایشالا همه ی جوونا خوشبخت شن مام بینشون!خجالت

خوب دیگه کم کم برم خونه بگیرم بخوابم که کمبود خواب این 2 روزم واسه فردا جبران شه!خمیازه

نوشته شده در پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ توسط مجی نظرات () |

سلام این آقای خوشحالی که این بالا میبینین منم به دلایل فراوان:

١-اوضاع جوره خوش میگذره (زندگیم رنگیه گوش شیطون کر)هورا

٢-هجدهم این ماه عقد یکی از عزیزترین دوستامه(نیلو) که خیلی دوستش دارم:قلب

3-دوستای قدیمیم دونه دونه دارن برمیگردنبغل

4-دختر عموم واسه خودش یه آرایشگاه باز کرده و من از هرگونه حرکت به سوی خودکفایی حمایت میکنم!بازنده

5-برادر گرام دارن به سلامتی میرن خونه ی بخت!(ایششششالا خدا نصیب همه ی جوونا کنه به حقق پنج تننن!!!)خیال باطل

6-إآقا مگه بخیلی!؟ خوب بذا شاد باشیم دیگههههههههههههنیشخند

راستی من یه تست روانشناسی هم ابتکار کردم که تحت لیسانس جامعه ی بین المللی روانشناسانه! جواب بدین و تفسیر بشید!

سوال : وقتی شمارو یه عروسی دعوت میکنن بیشترین چیزی که واسه ش ذوق میکنین  چیه؟!!

1)آخ جون عروس داماد!         2)آخ جون دامبول دیمبول!!        3)آخ جون شام عروسی!!!     4)من کلا برای عروسی ذوق نمیکنم!

تفسیر: اگه گزینه ی 1 رو انتخاب کردید شما به شدت در آرزوی ازدواج هستید! دوست دارید با رفتن به عروسی های پی در پی و دیدن کسانی که میروند تا خوشبخت شوند, در بخت خوذ نیز گشایش حاصل کنید! برای اینکار به یک رمال مراجعه کنید تا با دادن مهره ی مار  و دعای محبت شما را در این امر یاری رساند!

اگه گزینه ی 2 رو انتخاب کردید , شما خیلی آدم خوشحالی هستید,دوست دارید در خوشی عزیزانتان قر بدهید و بشکن بزنید و این کار را فقط به خاطر خوشی آنها انجام میدهید و مطلقا قصد دیگری ندارید! فقط یادتان باشد شاباش ها را آخر سر جمع کرده و به عروس بدهید و لطفا چیپ بازی در نیاورید! که بگویند فلانی همه ی شاباشاشو برد خونه واسه خودش سکه بخره!!!!!!!!!!!!!!!(خودم ازین خاله زنک بازیم کفففف کردم!خوشمزه)

اگه گزینه ی 3 رو انتخاب کردید شما خیلی گرسنه اید!حتما با یک متخصص گوارش (ترجیحا جناب آقای دکتر خوش باطن!مژه)مشورت نموده و از لحاظ وجود انگل بررسی شوید!

و اگه گزینه ی 4 رو انتخاب کردید قبل از بالا رفتن آمار اعتیاد و خودکشی کشور سریعا خود را به روانپزشک(ترجیحا متاهل) معرفی کنید!!

خوب امیدوارم شخصیت خودتون رو خوب شناخته باشید! خیلی حرف برای گفتن هست ولی خوب وقت نمیشه فعلا همین مسخره بازیا و خوشی های غیر واقعی رو داشته باشین تا بعدچشمک فردا آخرین کشیک روماتولوژیه...غدد در پیشه با دیابت و هایپر تیروئیدیسمش..دعا نشه فراموش ...page اضافی خاموش!گاوچران

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ توسط مجی نظرات () |

۴٢ سال سن دارد, اهل بناب است و جانباز ۴٠%...یعنی وقتی به سن من و تو بوده آر پی جی میزده و از روی مین رد میشده...قد بلند است و چهار شانه...روی قفسه سینه اش جای ترکش های زیادی که روزی قصد قلبش را کرده بودند دیده میشود...حساب جراحی هایی که برای درآوردن ترکش های شکمش کرده  از دستش در رفته...از ناف به هر چهار طرف اسکار جراحی ها به چشم میخورد...میگوید ۵ ماه پیش با یکی از آشنایان حرفش شده و او اشتباهی پایش را لگد کرده است...بلافاصله پایش سیاه شده اما بعد بهتر شده و حالا انگشت سوم و پنجم پای چپش گانگرنه (سیاه )شده و استخوان های انگشتانش را میشود دید...دستهایش هم وضع بهتری ندارند...هیچکدام از نبضهای دورسالیس پدیس و پوپلیته های پاهایش قابل لمس نیست..دستهایش ولی خیلی ضعیف میزند و قلبش...قلبش استوار و بسیار صریح روی هرچه ترکش است کم کرده!...وقتی بیشتر سوال و جواب میکنم میگوید وقتی شلمچه را شیمیایی زده اند آنجا بوده...بوی نعناع را شنیده و خواسته نفس بکشد که کسی با ماسک روی دهانش را پوشانده...به عبارتی از مرگ حتمی نجاتش داده و مرگ تردیجی را  قالبش کرده.... بیت و پنج سال بدون هیچ مشکلی(البته اگر جراحی های مکررش را مشکل ندانیم!)زندگی کرده و حالا یک دفعه میگویند که شاید پایش را قطع کنند...برای همیشه باید با عصا یا ویلچر راه برود و لابد با افتخار بگوید جانبازم مگر نمیبینید ویلچرم را؟!! و پسرش لابد باید خوشحال باشد که پدرش پایش را میدهد تا او دانشجو شود...و تا آخر تحصیل همه چپ چپ نگاهش کنند و بگویند میبینی؟ سهمیه است...و ...

وقتی پانسمان پایش را باز میکنم ...بوی عفونت توی صورتم میزند...بغضم را میخورم و از پشت پرده ی شفافی که جلوی چشمم را گرفته به انگشتان سیاه پاهایش نگاه میکنم...و به روزهای وحشتناکی که جوان همسن و سال من گذرانده ...به روزهای سختی که  در پیش دارد...و به پسرش که به بهای سلامتی پدرش وارد دانشگاه میشود! ...گاهی چه ابلهانه بی انصاف و بی رحمیم...

همین.

نوشته شده در یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۸ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط مجی نظرات () |

این آپم واسه خاطر immortal جوجه که خاطرش خیلی عزیزه ;)

امروز داشتم تو فایلای کامپیوترم گشت میزدم که رسیدم به یه فولدر که جوجه تابستون پارسال واسه م کپی کرده بود از موزیک و عکس گرفته تا گیم و ای بوک! یکی از کتابا اسمش بود "نبرد با شیاطین " نوشته ی دارن شان...بهش اهمیت نمیدادم تا که دیدم جوجه خیلی ازین کتاب خوشش اومده و یه انجمن اینترنتی دارن که یه عده طرفدارای این نویسنده توش جمعن و خلاصه تصمیم گرفتم بخونمش...جلد اولشو شروع کردم و جاتون خالی آآآآی یاد دبیرستان و هری پاتر خوندنم افتادم که اونسرش ناپیدا!...جوجه از هری پاتر خوشش نیومده بود ولی من که ازین کتابش خوشم اومد در واقع من کلا کتابای تخیلی اینجوری دوست دارم ...قوه تخیل آدمو تقویت میکنه;) الانم تصمیم دارم کل داستاناشو بخونم چون  هم توصیفات جالبی داره ترجمه ی قوی ای هم داره و در کل از بیکار موندن تو اوقات فراغت نداشته(!) خیلی بهتره...

خوب اوضاع همچنان خوبه بخش ریه هم با 20 تموم شد و از فردا میریم روماتو...هر هفته تقریبا یکی از برو بکس قدیمو میبینم و با هم میریم بیرون...به قول آیلار(دوست دبستانم) همه چی جدیدش دوست قدیمیش:)  (البته دوستایی که معنی و مفهوم دوستی رو واقعا درک کرده باشن و براش ارزش قایل باشن نه اینکه صرفا به خاطر سود بردن های مقطعی باهات دوست شن و بعد....بگذریم ;) قراره دیگه به این مواضیع (جمع موضوع!) فکر نشه... ) آره داشتم میگفتم هفته ی قبل ناهار با سپید بودم و فردام قراره با مینوش بزنیم بیرون! :دی(به قول خودش!) خلاصات خوش میگذرانیم و سعی در فراغت از غم دنیا داریم اگر بگذارند!!

مامان رفته تهران که ببینن در چه تاریخی داداش جان رو بدبخت کنن!:D راستی یه چیز باحال بگم بچه های خانه کلاس تافل میرن دیروز یکی از بچه ها داشت راچع به چگونگی مکالمه هاشون توضیح میداد:

استاد:  what do you do?     شاگرد در کمال خونسردی: I dont do!!!!!!!!!:))))))))

استاد: oh what happend after accident?

شاگرد: He tried to drop his blood on my head!!!!!=))))))

اینا رو داشته باشین تا بعد!:دی یا حق:)

نوشته شده در جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ توسط مجی نظرات () |

حالم خوبه اوضاع خوبه دوستای قدیمی رو یافتیدم(و یافت شدم!) الان حال ندارم آپ کنم میام می آپم! گفتم بی خبر میمونین یه وقت نگرانم میشین!!!!!!!!!(توهم فانتازو!:دی)

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط مجی نظرات () |

...بگذار رنگ ها زندگی ات را به آتش بکشند...همچون خورشید  زرد باش و چون آسمان آبی ...همرنگ گلها شو...صورتی,یاسی نارنجی... و بشکف...روی سبزه های خیس سبز باش و عاشقانه سرخ شو...و وقتی همه ی رنگ ها در تو جمع شوند سپید خواهی شد....سپید به رنگ هیچ...سپید  به رنگ همه...

زندگیم داره رنگای جدیدی میگیره...

به اینجا م سر بزنید اگه خواستید..

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ توسط مجی نظرات () |

سلام اوضاع احوال خیلی خوبه...خیلی خیلیی...خیلی بیشتر از قبل! هم شادم و هم فعالتر از قبل...چیزایی که قبلا ناراحتم میکرد کاملا برام بی اهمیت شده...تنها چیزی که اهمیت داره تلاشه و تلاش و باز هم تلاش:)

2  3 تا اتفاق خیلی خیلی خوب افتاده که مودم رو وری گود کرده: 1- ازدکتر  خوشباطن عزیزم 20 گرفتم:X با اینکه به شدت ازمون کار کشید و به شدت هم بهمون یاد داد ( و از همون روز اول هم میگفت من تمدید دوره تون میکنم!!:دی)ولی واقعا بخش محشری بود...ازینکه به خاطر همگروهی با دکتر خوششششباطن(:X) گروهمو عوض کردم به شدت خوشحالم;) (حتی اگه تا آخر با استادای ضایع  هیچی یاد نده ی نمره کم بده بیفتم! این 15 روز می ارزید به کل 3 ماه!:):X  میگن گروهی که با گوارش شروع کنه و نخ سوزن با دکتر خوشباطن عاقبت به خیر میشه!:دی)

2-دومین رای گیری خانه انجام شد و من هم مجددا جزو شورای مرکزی انتخاب شدم! اکیپ خوبی شدیم حالا 1 سال وقت داریم بچه هارو بیاریم تو خط که دیگه اگه نبودیم خانه کمبودی نداشته باشه(گرچه همین الانشم بسی کمبود داره ولی واقعا تو این 2 سال عالی پیش رفتیم چه مالی چه علمی:) )

درکل مودم خیلی خوبه اصلا مثل قبل نیستم چند وقتیه کارام خیلی خوب پیش میره ...کشیکامو تنهایی وای میستم و بسی حال میکنم(گرچه کسی کاری به کار اکسترن نداره...منم ازینکه کسی کاری به کارم نداره و هرکاری عشقم بکشه میکنم بسی خرسندم!:دی) کلا وقتی آدم مجبور نیست به کسی حساب پس بده خیلی خوبه ;) (آآآآآآی استادای ریه خیلی دودرن من خوشباطن میخواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!:(((((  :دی )

آهان راستی داداشمم داریم شوهر میدیم!!!!!:دی :دی منم این وسط نقش بسیار کریتیکالی در این پروسه دارم! من جمله دیدن انگشتر و انتخاب پارچه!:دی (ضمنا به قول مامانم خودمم بد دور کردن! (زور نزنین لطفا این تیکه خونوادگی بود!:دی)

در کل امیدوارم همه تون گود باشین و در پناه گاد!( میبینین؟!با اینکه کلاس تافل نرفتم ولی انجلیسیم خیلی جلوئه!!:دی)

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ توسط مجی نظرات () |

از در بیمارستان که میام بیرون چپو که نگاه میکنم یه دسته زن رو زمین نشستن و یکیشون داره هااای هااای گریه میکنه....راستو که نگاه میکنم یه دختر رو حاشیه ی جدول نشسته و داره با موبایلش حرف میزنه و میخنده..!! عجب آشفته بازاریه اینجا...عین دنیای ما که هیشکی از دل هیشکی خبر نداره و از فردای خودش...چه بسا که فردا چپیه بخنده و راستیه گریه کنه....

نباید زیاد سخت گرفت...میگذره این روزای خوب و بد هم..همونطور که بر پیشینیان ما گذشته! منم دارم یاد میگیرم که آسان بگیرم که سخت گیرد روزگار بر مردمان سخت گیر!;)

بخش گوارش با دکتر خوش باطن خیییییییییلییییییییییی  لذت بخشه ...موقع سمیو آرزوم بود با دکتر خوش باطن بیفتم...با شخصیت سخت گیر و با سواد در کل خیلییییییی دوس داشتنیه این آدم...حاضرم ١٠ بار تمدید دوره م کنه حاضرم از این ١٠ بگیرم ولی از اتندای دیگه ٢٠  نگیرم( حالا البته نه دیگه به این غلظت! ) ولی در کل خیلی خوبه لذت میبرم ازین بخش...:)

پ.ن:دوستانی که در نظرخواهی ها فحاشی میکنن لطف کنن گوهر افشانی هاشونو نگه دارن واسه جاهای بهتری مثل sms و   off ضمنا من به کسی توهین مستقیم نکردم که اینجا فحش میدین! ( ولی جالبه حرفو که میندازی صاحبش ور میداره!!!! ;) )هیچ نگران نباشین همه ی اینا میگذره میره مهم اینه که آدم اشتباهای گذشته شو تکرار نکنه:)

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ توسط مجی نظرات () |

سلام بالاخره مهر هم شروع شد و تابستون ١۵ روزه ی مام به سر اومد! امروز اولین روز بخشهای داخلی بود و مثل تمام روزهای اول بخشهای با این گروه روز جالبی نبود! گرچه خیلی از مسائل دیگه برام حل شده ست و اشتباهاتی که درمورد یک عده آدم نون به نرخ روز خور(فکر کنم اصطلاحش همین میشه!) کرده بودم دیگه برام جا افتاده ولی روزهای اول بخش ها بازهم کمی دلمو به درد میاره و اون چرای همیشگی رو به رخم میکشه...ولی خوب آدم باید فراموش کنه برای آرامش خودش و البته هرگز و هرگز اشتباهات قبلش رو تکرار نکنه ;)

گرچه فرق آدمهایی که میتونن گلیم خودشونو از آب بکشن و آدمایی که با توسل به دیگران سعی دارن گلیمشونو از آب اونا بکشن(!!!) در همین مواقع معلوم میشه و البته زیرآبی رفتن یک عده معلوم الحااااااال که دیگه برام عادی شده ولی برای دلم هنوز نه...(امروز دفترچه وظایف کارآموزی رو دیدی؟! از اسمایی که به اشتباه قرار بود تایپ نشه و شده بود چه قدررررررر خنده م گرفت!!! یعنی ضایع تا این حدددد!!؟!:))))))) تو روی آدم لبخند میرنن و اینطوری زیر آبی میرن! عیب نداره در که همیشه رو یه پاشنه نمیچرخه جیگر!:D من که همه رو واگذار کردم به خدا دیگه نه اعصاب فکر کردن به این چیزای بی ارزشو دارم نه وقتشو!( به قول دختر خالم: به سماور بابا جوششش اومدیییییی!!:D)

 خوب الان مهمونا میان! این ترم دیگه باید شروع کنم از اولش بخونم که به افتضاحی ترم قبل نشم! تراوینم باید کم کم تمومش کنم که خیلی وقت میگیره...

پ.ن: خدمت دوستان عزیز باز هم عرض میکنم که این وبلاگ دفتر خاطرات خوب و بد من و بیان احساسات من در لحظات تلخ و شیرینه و اینجانب نسبت به نوشتن هرگونه مطلبی در این چهار دیواری اختیار تامممم دارم ! هرکس خوشش نمیاد خیلی سریع این صفحه رو ببنده و آدرس اینجا رو هم از حافظه ی مبارک پاک کنه! با تشکر فعلا بااااییی:)

نوشته شده در چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط مجی نظرات () |

سلام هم اینک در تهران به سر میبرم! و جالب اینجاست که هوای اینجا همینک همچون هوای چمخاله خنک و باد وزان است! (تا باد چنین بادااا!)

اینجا اینقدر باحاله اونترنت پرسرعت به ۴ تا کامپیوتر وصله عین کافی نت از صبح که پامیشیم من میام سراغ تراوین و جاویدم میچسبه به دانلود و گاهی هم بازی های شبکه بازی میکنیم (jelly battle) خیلی خوش میگذره خلاصه! از زندگی و مایحتویش فاااارغ! خوبه یه مدتیم زندگی آدم اینجوری بگذره! (البته اگه همیشه اینجوری باشه واقعا جانگدازه!)

عارضم خدمتتون که ه ه ه ...ترانه خانوم خوشملویان رو هم ملاقات نمودیم بسی بر ما نشاط رفت و با خنده های یوهاها ی ایشان در عرش کبریایی قدم نهادیم قدم نهادناااا!:دی

فعلا که هیچ ملالی نیست جز دوری شما! که آنهم با آپ نمودن برطرف گردید!

امروزم قراره بریم اینجا:دییییییی

 

خوش باشید و سلامت

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط مجی نظرات () |

سلام بالاخره امتحانای من تموم شدددد!! از فردای تموم شدن امتحانا منی که میگفتم پس کی این کوفتیا تموم میشه انگار که برنامه ی بخش واسم گذاشتن! ساعت 8 صبح پا میشم میرم بیرون(خانه و ...) تا عصر ساعت 6 7 برمیگردم خونه!!! امروز رفته بودم دنبال کار یکی از بچه های غیر بومی که اصفهانیه دیشب زنگ زد که یه کار کوچیکم مونده اگه تو برام انجام بدی من امشب برم اصفهان منم گفتم برو! ولی آقا پدرم درومد امروز! رفتم دانشکده برگه شو گرفتم بردم ساختمون قرمز امضا کردن وسط رفتم جلسه(!) بعد برگه شو برگردوندم دانشکده(یعنی این مدته اینهمه راه نرفته بودم!) ب_________عد تازه بعدش رفتم خانه! توی بستن پاکت خبرنامه ها به بچه ها کمک کردم ب_______________عد برگشتم پشمینه کلاس "روانشناسی شخصیت سالم"!!!!! توی کلاس ولو بودم رو صندلی یعنی اگه استاد آشنا نبود رسما فحشم میداد!! (وسطاشم خمیازه های مبسوووووووووط میکشیدم اونسرش نا پیدا!! بدبخت استاد یه بار وسط یکی از خمیازه های عین خرس من اومد رو قیافم! نمیدونست بخنده یا گریه کنه با این شرکت کننده ی علاقه مندش!!!) خلاصه..راجع به پارامترهای شخصیت سالم بحث شد(عدم دوگانگی,شوخ طبعی سالم,ارتباط با دیگران و..)* و در نهایت نتیجه ی این کلاس این بود که 99.99 % مردم جامعه با نوعی مشکلات روانی(از جمله هیستریسم, سادیسم, اکستنسیالیسم , ناسیونالیسم و پاناسونیکالیسم سامسونگالیسم و و و خیلی الیسم های دیگه!!) مواجهن و اون 0.01 % هم آقای دکتر پورافکاری میباشند که استاد نمود شخصیت سالم رو در ایشون دیدن! (خیلیییییی ممنووووووونم!!!)بعد هم که جسدمو آوردم خونه خوابیدم تااااااا افطار ! و اکنون با اینکه یه اکانتی دارم که دقیقا 1.30 دقیقه ای هی دیسکانکت میشه و میخواد سرعت عمل آدمو ارتقا بده! ولی به درخواست یکی از دوستان که اونم یه وبلاگ روزنوشت تو همین مایه ها زده من امروز اینو پست کردم!(اصرار:وبلاگتو آپ کن زوره زوره میفهمی؟!!)

راستی امشب شب احیاست...و همینطور به روایتی شب آرزوها (چون 2009.9.9 میباشد!) پس چه از لحاظ معنوی چه از لحاظ سوسولیسم(!!) شب مهمیه منو از دعا فراموش نکنید...منم منتظرم برنامه های بسیار زیبای تلویزیون شروع شه و منم هرکی دعام کنه دعاش میکنم(لطفا در صورت دعا کردن در قسمت نظرات درخواست مورد دعا قرار گرفتن نمایید تا با درنظر گرفتن اولویت به درخواست شما رسیدگی شود! باتشکر)

*: یه چیز جالب : در تعریف هذیان استاد یه مثالی زد برای اینکه نشون بده آدمای مهذون!!! تفکرشون با منطق اصلاح پذیر نیست: طرف میگه من مرده م میای دستشو میبری خون میادمیگه ااااااااا من نمیدونستم مرده هام خون دارن!!!!!!!!!!!!!! انقدر مثالای باحالی میزد موفق شد منو  با وجود همون خمیازه های علیصدریمم 1 ساعت و 10 دقیقه بیدار نگهداره و میشه گفت رکوردی در این زمینه به نام خود ثبت نمود!

همینک بسیار مرا خواب در برگرفته است میرم بخوابم مصادف با برنامه های تلویزیون پاشم احیا نگهدارم! تا من بیدار شم وقت دارین درخواستاتونو تو قسمت نظرات بنویسین تا رسیدگی شود!

این پستم طولانی شد؟ خوب شد که شد همیشه که نمیشه یه خطی نوشت:( کم راه برو و تو همه چی دخالت کن /خانوم بدو برو حجابتو رعایت کن!!!) یه بارم روز آدم پر بار میشه اینجوری طولانی میشه خیلی هم دلتون بخواد!!(فعلا که یه نفر پیدا شده همه ی پستامو از بدو تاسیس بخونه! شمام دوس نداری خوش اومدی به سلامت!)

مریم جااااااااان این پست طولانی با همه ی مصیبتای آپ کردنش فقط به خاطر تووووووووووووووو!:) سلامت باشی و خندون آبجی کوچکول یه کم بزرگ من;)

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط مجی نظرات () |


Design By : Night Skin